تبليغاتX
کلمه
کلمه
داستان‌واره: تهران

وقتی چشم‌های نگران مرد به چشم‌های زن گره خورد،‌ زن نگاه‌اش را از او دزدید. پُکی به سیگار زد و در راحتی چرم قرمز بیش‌تر فرو رفت. چشم بست و دود را بیرون راند. ناگهان انگار که چیزی یادش افتاده باشد شتاب‌زده و هراسان چشم باز کرد. در راحتی صاف‌ نشست و بی ‌این‌که به مرد نگاهی بکند، بغص‌آلود و ملتمسانه، آرام گفت: 
- مرا برگردان به شهر.

مرد که روی ِ لبه‌ی راحتی نشسته بود دست‌هاش را کرد توی ِ موهاش و  آهسته گفت:
- هنوز زود است.

زن برگشت سمت مرد و نگاه خسته‌اش را ریخت توی ِ صورت مرد:
- من را برگردان به شهر. به همان دودها و شلوغی‌ها و آسمان‌خراش‌ها. من از روستا متنفرم. من از بناهای ِ خودساخته‌ی طبیعت می‌ترسم. بیزارم. برف،‌ باران، دریا و دشت هیچ‌کدام اثری در من ندارد. من از کوه، دره، گوسفند و علف و همه‌ی چیزهای طبیعی بدم می‌آید. من شهر را دوست می‌دارم چون دستاوردی بشری‌ست. طبیعت را دوست ندارم، هیچ‌چیزش مال بشر نیست. غریبانه‌ست. مال من نیست. من از طبیعت بدم می‌آید چون نمی‌دانم کِی و از کجا آمده است. چون بوده، از خیلی قبل‌تر. اما معماری شهرها و بافت‌های ِ تو در توی ِ آن را دوست دارم. چون حس می‌کنم مال من است. مال ما انسان‌ها. خودمان برای خودمان آفریدیم. مابقی را نمی‌دانم چه کسی آورده. و تا وقتی ندانم، دست به‌ش نمی‌زنم. من به همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانم مال کی‌ست شک دارم. صمیمی نیست. 

با آخرین کلمات بغض‌اش هم فرو ریخت. مرد هنوز نگران و مردد بود. چشم دوخته بود به موهای ِ آشفته‌ی ِ زن و  انگار که آخرین تیر تفنگ را در کرده باشد،‌ مأیوسانه گفت:
- حال‌ات که به‌تر شد برمی‌گردیم.

زن از جا بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی ِ اتاق. مرد خیره شد به پنجره‌ی ِ بزرگ روبه‌رو. زن دست‌هاش می‌لرزید. با لحنی شبیه مقتولی که قبل از مرگ به قاتل التماس می‌کند، فریاد زد:
- من این‌جا بدتر می‌شوم. این‌جا بین این حیوان‌ها حال‌ام خراب‌تر می‌شود. مجبورم صبح تا شب تویِ چشم‌هاشان نگاه کنم و شب تا صبح به این فکر کنم که اگر روزی بفهمند به خودی خود ارزشی ندارند و تنها برای امثال من آفریده شده‌اند چه حسی خواهند داشت. و آن‌وقت هی بگریم از این‌همه بلاهت. من این‌جا خواهم پوسید. من دل‌ام همان آدم‌های ِ ماشینی را می‌خواهد با همان دغدغه‌ها و تنش‌ها و دل‌زدگی‌ها. دل‌ام می‌خواهد هر چند سال یک‌بار بروم دارآباد و آن شاه‌‌بوف غمگین را از پشت میله‌های قفس تماشا کنم و او با آن نگاه‌های بی‌تفاوت ِ نارنجی‌اش نتواند لج‌ام را درآورد و من تا شب نشده همه‌ی آنچه را که دیده‌ام از خاطر ببرم و دوباره به کار و ماشین و زندگی‌ برگردم. خواهش می‌کنم مرا برگردان. من مال ِ این‌جا نیستم...

- برو چمدانت را ببند. فردا می‌رویم تهران. 



+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2007 All rights reserved.

Build Your Own Template!