قبلنوشت:
این یادداشت را تقریباً یک ماه پیش، همان موقعها که فیلم «بیست» را به کارگردانی «عبدالرضا کاهانی» دیده بودم، برای خودم نوشتم. قرار نبود اینجا بگذارماش. تا اینکه این یادداشت را در سرو دیدم. نویسندهی یادداشت عقیده دارد در این فیلم «کاهانی» –و حتا تمامی جریانهای معنوی نوپدید- قصد تخطئهی اعتقادات دینی و منزوی نمودن دین را دارد. و برای صحه گذاشتن بر ادعاش سخنی از «اوشو» را مکرراً به میان میآورد. کاری با «اوشو» و دیدگاهاش ندارم که شاید سخناش در رابطه با الینه شدن با مذهب، آنگونه که «شریعتی» نیز در کتاب «الیناسیون»، ما را از آن آگاه کرده است، باشد. اما میخواهم بدانم مگر غیر از این است که در فرهنگ دینی ما، به خاطر نوع رویکرد به دین، گریه و غم و اندوه و مرگ و بیتابی شده است ارزش، خنده و شادی و زندگی و هرچیز سرورآفرین شده است ضدارزش. حتا در رسانهها میبینیم که عزاداریها و شهادتها، پررنگ و باشکوه برگزار میشود و تولدها و جشنها و پایکوبیها گمنام و بیرنگ. به نظر من، این فیلم تتمهی آدمهای همان دههای را نشان میدهد که حالا به انواع شادیها و سرورها و جشنها آلرژی پیدا کردهاند. و تمام ِ مذهب و مکتب و دینشان خلاصه شده است در عزاداری و هیأت رفتن و شام امام حسین پختن و اشک ریختن.
مگر فضای مذهبی حاکم بر جامعهی کنونی ما غیر از این است که بخواهیم صاحبان اثر چیز دیگری را نشانمان بدهند. چرا نباید/نمیخواهیم بپذیریم که اشکال از نوع برخورد و نگرش ما نسبت به دین است که سبب منزوی شدن آن خواهد شد نه خود دین. به قول «استفان کاوی» در کتاب «هفت عادت مردمان مؤثر»، نگرش و برداشت همان نقشه است. با این فرض که همه میدانیم نقشه، خود منطقه نیست بلکه فقط نمایانگر جنبههای ِ معینی از منطقه است. برداشت نیز دقیقاً همینگونه است. یعنی نظریه و توجیه و یا الگویی از چیز دیگر.
یادداشت:
عادتم شده بود مابین فیلم، برای امتحان چشمهام را ببندم و فقط صدا بشنوم. درست مثل ِ اینکه دارم به یک نمایش رادیویی گوش میدهم. خیلی تفاوتی نمیکرد. دلام اثری میخاست که این تفاوت را توی ِ چشمام بزند و چشمهای مرا هم، همراه با گوشهام بکشاند با خود. اگر قرار است همهچیز با دیالوگها و مونولوگها بیرون کشیده شود و پیش روی ِ بیننده قرار داده شود، پس چه فرقیست بین دیدن ِ یک فیلم و خواندن یک کتاب!؟ وظیفهی تصاویر تنها توصیف مکانها و زمانهاست؟
تازگیها دارد دستام میآید تفاوت ِ بین ِ یک کتاب با یک فیلم، و یا کمی دقیقتر، تفاوت ِ بین یک نمایش رادیویی با یک فیلم. این تازگیها البته، از «به همین سادگی» شروع شد برام و در «کنعان» ادامه یافت، و در «بیست» به اوج خود رسید.
شاید هیچ حرف و دیالوگی یادم نمانده باشد، اما هنوز یادم هست سکوت ِ چهرهی ِ بغض آلود ِ «طاهره»ی «به همین سادگی» را که عجیب مرا یاد «جولیان مور» در فیلم «ساعتها» میاندازد. و یا عصیان و کلافگی لبها و دستهای «مینا»ی ِ «کنعان» را که موسیقی قوی فیلم ادامهاش میشد. و حالا، «آقای سلیمانی/پرویز پرستویی» با آن پرشهای ِ ناگهانی ِ زیر پلکهاش، که تنها ناماش کافیست تا مرا به دیدن فیلم بکشاند.
اگرچه ریتم کند، موقعیتهای محدود و خنثی بودن داستان واقعاً کسل کننده بود، اما چهرهها با سکوتهاشان، دستها با تکانهاشان و چشمها با اضطراب و خستگیشان، یکبار دیگر نشانام دادند که دنیای تصویر چه ظرفیتهای بالایی دارد برای پرداختن به نمای ِ درونی آدمها. آنقدر که بتوان وسواس و اضطراب آقای سلیمانی را از وجب کردن فاصلهی ِ بین اشیاء روی میز و یا این پهلو به آن پهلو شدناش در رختخواب، تشخیص داد.
اغلب، بسته و محدود بودن فضا را نقص این اثر برشمردند. اما مگر هدف داستان چیست؟ مگر جز این است که پلات روایت، تحول درونی یک شخصیت است که در اثر همین بستگی و محدودیت و یکنواختی دچار افسردگی و دلزدگی شده است؟ به عقیدهی من، نماهای تکراری نقصی بود که به خدمت فیلم گرفته شده بود. و نشانگر دنیای تکراری آدمهای تالار و روزمرگیشان بود که به سالن، وانت، آشپزخانه و طبقهی بالا ختم میشد. و وقتی من ِ مخاطب را اینطور خسته و دلزده میکرد، دیگر ببینید چه بر سر آدمهای قصه آورده بود!
+ 14:2 نوشته های مریم ملک دار
