تبليغاتX
کلمه
کلمه
داستان‌واره: بخواب زن؛ هنوز صبح نشده

به عروسک عاصی ِ قصه‌ام: راحله الف.م

به دست‌های ِ کلافه‌اش توجه نمی‌کنم تا بتوانم راحت‌تر حرف‌ بزنم. نمی‌گذارم این‌بار هیچ‌ بهانه‌ای دست‌ام بدهد. به چشم‌هاش نگاه نمی‌کنم. زل زده‌ام به سه‌گوش ِ دیوار اتاق و به‌ش می‌گویم:

ببین، گذشته‌ها گذشته است. آن‌قدر که خاطره‌ها خاطره‌تر شوند و خواب‌ها دورتر روند. آن‌قدر که "عشق" در قاف ِ قا‌ب‌های ِ کهنه به دیوار آویخته شود و "دل‌تنگی" پشت ِ تکرار روزهایی که نیامدی، از یاد برود.
دیگر هیچ‌چیز مثل آن‌وقت‌ها نیست. دیگر صبح‌ها منتظر "صبح‌ بخیر" کسی نیستم. و شب‌ها آن‌قدر خسته‌ام که بی "شب بخیر" هم، به خواب ِ هفت پادشاه می‌روم. صدای زنگ گوشی‌م را عوض کرده‌ام. کم‌تر مشکی می‌پوشم و بیش‌تر خودم را بین جمعیت گم می‌کنم. خیلی وقت است به جمشیدیه نرفته‌ام و به مرغابی‌ها، چیپس نداده‌ام. حتا یادم نیست چند شنبه‌‌ها با آن پیرمردِ غمگین ِ دست‌فروش، ناهار می‌خوردیم.... الان، اصلاً
خاطرم نیست که چرا دست‌های جوهری‌اش را از آن دست‌های ِ همیشه پُر، بیش‌تر دوست می‌داشته‌ام. و یا مثلاً چرا هیچ‌وقت نفهمیدم توی ِ آن چشم‌ها چه چیز بود که از دیگران متمایزش می‌کرد.

رو می‌چرخانم سمت چشم‌هاش. بغض‌آلود است. دست می‌گذارم زیر چانه‌ام و با نگاهی به دورهای ِ چشم‌هاش، ادامه می‌دهم:

فقط می‌دانم، هیچ‌چیز مثل ِ آن‌وقت‌ها نیست دیگر. هیچ‌چیز. حالا دیگر، نه من آن دخترکی هستم که چشم‌هام به درد ِ طرح ِ روی جلد کتاب‌هات بخورد و نه تو دیگر چیزی خواهی نوشت. ما از هم اشتقاق یافته‌ایم و هر یک جداگانه در سرزمینی دور، به هم وفادار مانده‌ایم. تو برای خودت، من برای تو!
و ای کاش که زمان زودتر جلو برود. کاش تقویم‌ها بدوند و برسند به تنهایی‌ ِ خلوت ِ 40 سالگی. یا کسالت ِ کهولت ِ 60 سالگی. به آن‌جا که انسان‌ها با خاطرات‌شان زنده‌اند. به آن‌جا که می‌شود یک دل سیر نشست و مرور کرد تمام روزهای ِ شیرین و تلخ ِ نیامده و رفته را. اما حالا وقت‌اش نیست. حالا وقت نگرانی و مرور نیست. مرورم نکن. نگران‌ام نباش.

سرش را پایین می‌اندازد، اما من می‌بینم اشک ِ آویخته روی ِ گونه‌های‌اش را. می‌دانم بی‌رحمی‌ست. می‌دانم انصاف نیست. اما حالا که لبه‌ی پرتگاه ایستاده، یا باید پرت شود پایین یا برگردد راه آمده را. ازش می‌خواهم به من نگاه کند:

حالا، فکر کن که به خواب رفته‌ای. فکر کن که می‌شود در بیداری هم به خواب رفت. فکر کن آن دخترک عاصی و همیشه معترض، اصلاً تو نبوده‌ای. هنوز دیر نیست. وطن و مذهب ِ اجدادت را ادامه بده. مثل خیلی از دخترکان این شهر، همسری مناسب اختیار کن و به فرزندانی صالح فکر کن. به تربیت‌شان. به صدای وق‌شان. به عوض کردن پوشک‌هاشان. به بوی ِ شیر و ماندگی ِ بچه فکر کن. فکر کن روز اولی‌ست که قرار است ببری‌شان مدرسه. به تمنای ِ رقت‌بار ِ کلاس اولی‌ها نگاه کن. به دست‌های ِ بچه‌ات که چه سخت رها می‌شود از دستان‌ات فکر کن. به ساعتی که از مدرسه برمی‌گردند، به تدارک صبحانه و ناهار و شام و رسیدگی به تکلیف‌هاشان فکر کن. یاد بگیر که چطور بوی ِ قرمه‌سبزی را از کرفس تشخیص بدهی. فکر کن قرار است برای همسرت، غذایی را که دوست دارد بپزی. فکر کن می‌خواهی برای یک مهمانی رسمی و کاملاً تشریفاتی آماده شوی. مرور کن در ذهن پاسخ ِ پرسش‌‌های ِ مدعوین مهمانی را نسبت به لباس‌ات، نوع آرایش‌ات، صحبت‌های همسرت و بینی‌ای که هنوز به تیغ جراحی سپرده نشده. فکر کن زندگی همین‌هاست. غرق کن خودت را در نظرات دیگران. بگذار بزرگ‌ترها فکر کنند چه احترامی برای‌شان قائل هستی وقتی قبول داری همیشه صلاح‌ات را می‌دانند و می‌خواهند. بگذار خیال کنند همواره بیش‌تر از تو می‌فهمند.

و اصلاً فکر نکنی یک وقت، در تمام این سال‌ها نقش تو به عنوان مادری مهربان و همسری فداکار در ذهن کسی مخدوش خواهد شد.  روز مادر. روز جهانی زن. می‌بینی. روزهای ِ زیادی را به پاس‌داشت ِ مقام تو اختصاص داده‌اند. فکر نکن که فراموش خواهی شد. فقط فکر کن به امنیت ِ شکل ِ همه بودن. به رفاه ِ زیر سایه‌ی ِ دیگری بودن. فکر کن به پیدا کردن دوست‌هایی که دروغ‌هاشان از چشم‌هاشان هم پیدا نیست. فکر کن زندگی همین‌هاست. برگرد به زندگی...

با مشت می‌کوبم به آینه. ساعد را در فاصله‌ی بین سر و آینه حائل می‌کنم و توی دل‌ام ریز ریز می‌گریم. صدای خسته و مأیوس‌اش دور و دورتر می‌شود:

کمک‌‌ام کن، کمک‌ام کن نذار این‌جا بمونم تا بپوسم
کمک‌ام کن، کمک‌ام کن نذار این‌جا لب ِ مرگُ ببوسم
تو رگام به‌جای ِ خون شعر ِ سرخ ِ رفتن ِ
تن به موندن نمی‌دم، موندنم مرگ ِ من ِ

من گوش‌هام را گرفته‌ام اما. از توی ِ گوش‌هام صدای ِ خنده می‌آید. می‌خندد که ببین، آخرش با پاهای ِ خودت آمدی... 



+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2007 All rights reserved.

Build Your Own Template!