تبليغاتX
کلمه
کلمه
مردگانی که این روزها شمرده می‌شوند

دست‌های خیابان
هنوز
از رعشه‌ی مرگ می‌لرزند
از گلوی آسفالت‌‌ها
صدای خرخر می‌آید
خاک
بوی خون می‌دهد و
آسمان از ترس
سکوت کرده است

تو آرام دراز کشیده‌ای و
چشمان‌ات
از لابه‌لای ِ دلهره‌ی ِ امروز
به فردای خیابانی می‌نگرد
که یک‌طرفه نیست
و آسمانی
که خواهد گریست  

*** 

اگر همه‌ی روزها را
روزگار بشوید و
با خود ببرد
اگر همه‌ی رنگ‌‌ها بپرند و
دست‌های ‌گره شده
به خانه‌ بازگردند
خیابان
هرگز از یاد نخواهد برد تو را

چشم‌های تو
از خاطره‌ی خاکی خیابان
رد نخواهد شد

 

پی‌نوشت:
برای «ندا» و چشم‌هایی که از جلوی ِ چشم‌هام رد نمی‌شوند...



+
I'm calling you

I’m calling you
When all my goals, my very soul 

I’m in need of you
The trust in my faith 

I’m calling you
With all my time and all my fights
In search for the truth
Trying to reach you  

Oh, no, no
I don’t need nobody
I don’t fear nobody and
I don’t call nobody but you 

You all I need in my life
I’m calling you…

 

I’m calling you
Album: closer than veins
by: outlandish


این موسیقی زیبا را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید. 



+
ما که هستیم در این دایره‌ی سرگردان؟*

در کشوری که رئیس جمهورش هم‌زمان هم رئیس جمهور باشد و هم کارشناس ارشد و هم وحی منزل، هیچ جای شگفتی و تعجب نیست که وبلاگ‌نویس‌اش بخواهد هم نویسنده باشد و هم شاعر باشد و هم تحلیل‌گر سیاسی و هم مشاور اقتصادی و هم منتقد ادبی و.... خلاصه تکلیف‌اش با خود و مخاطب‌اش روشن و مشخص نباشد.
به‌تر نیست گاهی کمی هم شنونده باشیم و هی توی ِ کار این و آن سرک نکشیم و اگر قرار است حرفی بزنیم، اظهارنظر کنیم نه صاحب‌نظری؟

 
پی‌نوشت:
یادم به یکی از یادداشت‌های سردبیر مجله‌ی «شهروند امروز» -محمد قوچانی- تحت عنوان «برده‌ای که ارباب شد» افتاد، که نوشته بود:
ایرانیان از فقر سیاستمداران حرفه‌ای رنج می‌برند. همه‌ی سیاستمداران ما در حرف مدعی گریز از سیاست هستند.... خود را از جنس اهل فرهنگ می‌دانند اما مشتاق قدرت هستند. سیاستمداران ایرانی عاشق کلیات هستند و از ورود به جزییات هراس دارند. هرگز سعی نمی‌کنند درباره موضوع مشخص، موضع مشخص بگیرند. ترجیح می‌دهند برای اظهارفضل هم که شده از آغاز تاریخ و مقدمات فلسفه شروع کنند و به امروز ختم کنند اما درباره هیچ چیز روشنی حرف نزنند. نظریه‌پردازی درباره سازندگی و اصلاحات و عدالت را بر حرف زدن درباره جاده شمال، بازداشت یک روزنامه‌نگار یا کاهش ارزش پول ترجیح می‌دهند؛ وظایفی که دقیقا بر عهده یک سیاستمدار است...

این وضعیت عدم تمرکز و پریشانی، متاسفانه تنها مختص سیاستمداران ما نیست. ما تقریباً –اگر بی‌انصافی نباشد- در هیچ زمینه‌ای فرد حرفه‌ای و پُرمایه نداریم. همگی‌مان می‌خواهیم هم‌زمان همه‌چیز را بدانیم. غافل از این‌که همه‌چیز را همگان دانند. از همین‌هاست که همواره در سطح می‌مانیم و زندگی‌مان به جای یک نقطه‌ی عمیق، پُر می‌شود از نقطه‌های متعددی با عمق اندک و فاصله‌ی بسیار.


 * گوشه‌ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره‌ی سرگردان؟...../ فاضل نظری


+
داستان‌واره: تهران

وقتی چشم‌های نگران مرد به چشم‌های زن گره خورد،‌ زن نگاه‌اش را از او دزدید. پُکی به سیگار زد و در راحتی چرم قرمز بیش‌تر فرو رفت. چشم بست و دود را بیرون راند. ناگهان انگار که چیزی یادش افتاده باشد شتاب‌زده و هراسان چشم باز کرد. در راحتی صاف‌ نشست و بی ‌این‌که به مرد نگاهی بکند، بغص‌آلود و ملتمسانه، آرام گفت: 
- مرا برگردان به شهر.

مرد که روی ِ لبه‌ی راحتی نشسته بود دست‌هاش را کرد توی ِ موهاش و  آهسته گفت:
- هنوز زود است.

زن برگشت سمت مرد و نگاه خسته‌اش را ریخت توی ِ صورت مرد:
- من را برگردان به شهر. به همان دودها و شلوغی‌ها و آسمان‌خراش‌ها. من از روستا متنفرم. من از بناهای ِ خودساخته‌ی طبیعت می‌ترسم. بیزارم. برف،‌ باران، دریا و دشت هیچ‌کدام اثری در من ندارد. من از کوه، دره، گوسفند و علف و همه‌ی چیزهای طبیعی بدم می‌آید. من شهر را دوست می‌دارم چون دستاوردی بشری‌ست. طبیعت را دوست ندارم، هیچ‌چیزش مال بشر نیست. غریبانه‌ست. مال من نیست. من از طبیعت بدم می‌آید چون نمی‌دانم کِی و از کجا آمده است. چون بوده، از خیلی قبل‌تر. اما معماری شهرها و بافت‌های ِ تو در توی ِ آن را دوست دارم. چون حس می‌کنم مال من است. مال ما انسان‌ها. خودمان برای خودمان آفریدیم. مابقی را نمی‌دانم چه کسی آورده. و تا وقتی ندانم، دست به‌ش نمی‌زنم. من به همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانم مال کی‌ست شک دارم. صمیمی نیست. 

با آخرین کلمات بغض‌اش هم فرو ریخت. مرد هنوز نگران و مردد بود. چشم دوخته بود به موهای ِ آشفته‌ی ِ زن و  انگار که آخرین تیر تفنگ را در کرده باشد،‌ مأیوسانه گفت:
- حال‌ات که به‌تر شد برمی‌گردیم.

زن از جا بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی ِ اتاق. مرد خیره شد به پنجره‌ی ِ بزرگ روبه‌رو. زن دست‌هاش می‌لرزید. با لحنی شبیه مقتولی که قبل از مرگ به قاتل التماس می‌کند، فریاد زد:
- من این‌جا بدتر می‌شوم. این‌جا بین این حیوان‌ها حال‌ام خراب‌تر می‌شود. مجبورم صبح تا شب تویِ چشم‌هاشان نگاه کنم و شب تا صبح به این فکر کنم که اگر روزی بفهمند به خودی خود ارزشی ندارند و تنها برای امثال من آفریده شده‌اند چه حسی خواهند داشت. و آن‌وقت هی بگریم از این‌همه بلاهت. من این‌جا خواهم پوسید. من دل‌ام همان آدم‌های ِ ماشینی را می‌خواهد با همان دغدغه‌ها و تنش‌ها و دل‌زدگی‌ها. دل‌ام می‌خواهد هر چند سال یک‌بار بروم دارآباد و آن شاه‌‌بوف غمگین را از پشت میله‌های قفس تماشا کنم و او با آن نگاه‌های بی‌تفاوت ِ نارنجی‌اش نتواند لج‌ام را درآورد و من تا شب نشده همه‌ی آنچه را که دیده‌ام از خاطر ببرم و دوباره به کار و ماشین و زندگی‌ برگردم. خواهش می‌کنم مرا برگردان. من مال ِ این‌جا نیستم...

- برو چمدانت را ببند. فردا می‌رویم تهران. 



+
کار تو اما قشنگه...

صفر.
دوست خوبی با وجود همه‌ی پنبه‌هایی که برای‌شان زده‌ام (+)، نسخه‌ای از کتاب صوتی کیمیاگر را به‌م هدیه داده است. به این می‌گویند: «روحیه‌ی نقدپذیر». حالا شما هی بروید توی ِ دهان بقیه دنبال حس مثبت و منفی بگردید. آن‌قدر هم نفیس است که دل‌ام نمی‌آمد از واکیوم درش بیاورم.

یک.
نمایشگاه کتاب رفته بودم اما غیر از «داریوش کبیر» که آن هم پدر خرید، هیچ نگرفتم. به جاش دی‌روز رفته‌ بودم انقلاب و کلی کتاب خریدم. سرحالی امروزم بابت همان کتاب‌هاست. به قول پدر: حاضرم دو برابر قیمت کتاب پول بدهم اما محترمانه‌تر و شریف‌تر کتاب بخرم. نه این که بخواهم برای تخفیف 10 درصدی از سر و کول ملت بالا بروم. 

دو.
‌دو سه روز پیش بود گمانم که تقریباً روزی سه بار اس‌ام‌اس می‌داد و جویای حال‌ام بود. نزدیکی‌های ظهر بود که تماس گرفت. به خیال‌ام تماس گرفته تا مطمئن شود خوب شده‌ام. گفت: «می‌دونی کجام؟ چی برات پیدا کردم؟». گفتم: «کجا؟ چی؟». گفت: «حدس بزن.» با هیجان گفتم: «طاقت ندارم. بگو.» گفت: «یکی از کتاب فروشی‌های امیرآبادم. کتاب دل دلدادگی رو پیدا کردم بالاخره برات....» و فقط خودش و من می‌دانیم که چقدر ذوق کرده بودم و نزدیک بود قالب تهی کنم از سرخوشی. این کتاب توقیف شده است. از همین دوست به امانت گرفتم‌اش و خواندم. اما حالا دل دلدادگی ِ مندنی‌پور مثل نگینی توی کتابخانه‌ام می‌درخشد. 

سه.
سعدیا!
گر نکند یاد تو آن ماه، مرنج
ما که باشیم
که اندیشه‌ی ما نیز کنند



+
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

آدم تا کی می‌تواند رفتارهای مهوع اطرافیان‌اش را ببیند و بالا نیاورد. تا کجا می‌تواند اجازه دهد دیگران از یاوه‌هاشان خنجری بسازند و بیفتند به جان ِ روان‌ات؟
من از تحمل کردن عاجزم دیگر... نه تاب عتاب دارم و نه حوصله‌ی نبرد با بلاهتی که از نخست می‌دانی چیزی برای از دست دادن ندارد.... تنها می‌دانم هر آن‌چه را این‌جا می‌خوری، یک‌جایی باید پس بدهی..

مدعی گر به سرت تیغ زند هیچ مگو
برش کم‌محلی بیش‌تر از شمشیر است

 

پی‌نوشت:
زیر سرمای ِ سُرم دارم به حرف‌هات فکر می‌کنم. نیستی تا ببینی که تا کجاها پیش رفته‌ام... نیستی... نمی‌بینی چگونه هر روز هر روز مثل دیوانه‌ها کسی را در خودم می‌جوم... نمی‌دانی که دیگر ناخن شده‌ام و کسی را در خودم بی رحمانه می‌خراشم... 

 

بعدنوشت:
از خودم عصبانی‌ام که با نوشتن این پست همه را نگران کرده‌ام. به خصوص تو را در آن سر دنیا. که همه‌ی خوشحالی‌ات از نوشته‌های قبلی‌ام در رابطه با فیلم و داستان را به گند کشیدم. من خوبم. ببین:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ...



+
نمره‌ی ِ صفر از بیست؟

قبل‌نوشت:
این یادداشت را تقریباً یک ماه پیش، همان موقع‌ها که فیلم «بیست» را به کارگردانی «عبدالرضا کاهانی» دیده بودم، برای خودم نوشتم. قرار نبود این‌جا بگذارم‌اش. تا این‌که این یادداشت را در سرو دیدم. نویسنده‌‌ی یادداشت عقیده دارد در این فیلم «کاهانی» –و حتا تمامی جریان‌های معنوی نوپدید- قصد تخطئه‌ی اعتقادات دینی و منزوی نمودن دین را دارد. و برای صحه گذاشتن بر ادعاش سخنی از «اوشو» را مکرراً به میان می‌آورد. کاری با «اوشو» و دیدگاه‌اش ندارم که شاید سخن‌اش در رابطه با الینه شدن با مذهب، آن‌گونه که «شریعتی» نیز در کتاب «الیناسیون»، ما را از آن آگاه کرده است، باشد. اما می‌خواهم بدانم مگر غیر از این است که در فرهنگ دینی ما، به خاطر نوع رویکرد به دین، گریه و غم و اندوه و مرگ و بی‌تابی شده است ارزش، خنده و شادی و زندگی و هرچیز سرورآفرین شده است ضدارزش. حتا در رسانه‌ها می‌بینیم که عزاداری‌ها و شهادت‌ها، پررنگ‌ و باشکوه‌ برگزار می‌شود و تولدها و جشن‌ها و پایکوبی‌ها گم‌نام و بی‌رنگ. به نظر من، این فیلم تتمه‌ی آدم‌های همان دهه‌ای را نشان می‌دهد که حالا به انواع شادی‌ها و سرورها و جشن‌ها آلرژی پیدا کرده‌اند. و تمام ِ مذهب و مکتب و دین‌شان خلاصه شده است در عزاداری‌ و هیأت‌ رفتن و شام امام حسین پختن و اشک ریختن.
مگر فضای مذهبی حاکم بر جامعه‌ی کنونی ما غیر از این است که بخواهیم صاحبان اثر چیز دیگری را نشان‌مان بدهند. چرا نباید/نمی‌خواهیم بپذیریم که اشکال از نوع برخورد و نگرش ما نسبت به دین است که سبب منزوی شدن آن خواهد شد نه خود دین. به قول «استفان کاوی» در کتاب «هفت عادت مردمان مؤثر»، نگرش و برداشت همان نقشه است. با این فرض که همه می‌دانیم نقشه، خود منطقه نیست بل‌که فقط نمایان‌گر جنبه‌های ِ معینی از منطقه است. برداشت نیز دقیقاً همین‌گونه است. یعنی نظریه و توجیه و یا الگویی از چیز دیگر.

 

یادداشت:
عادتم شده بود مابین فیلم، برای امتحان چشم‌هام را ببندم و فقط صدا بشنوم. درست مثل ِ این‌که دارم به یک نمایش رادیویی گوش می‌دهم. خیلی تفاوتی نمی‌کرد. دل‌ام اثری می‌خاست که این تفاوت را توی ِ چشم‌ام بزند و چشم‌های مرا هم، همراه با گوش‌هام بکشاند با خود. اگر قرار است همه‌‌چیز با دیالوگ‌ها و مونولوگ‌ها بیرون کشیده شود و پیش روی ِ بیننده قرار داده شود، پس چه فرقی‌ست بین دیدن ِ یک فیلم و خواندن یک کتاب!؟ وظیفه‌ی تصاویر تنها توصیف مکان‌ها و زمان‌هاست؟
تازگی‌ها دارد دست‌ام می‌آید تفاوت ِ بین ِ یک کتاب با یک فیلم، و یا کمی دقیق‌تر، تفاوت ِ بین یک نمایش رادیویی با یک فیلم. این تازگی‌ها البته، از «به همین سادگی» شروع شد برام و در «کنعان» ادامه یافت، و در «بیست» به اوج خود رسید.
شاید هیچ حرف و دیالوگی یادم نمانده باشد، اما هنوز یادم هست سکوت‌ ِ چهره‌ی ِ بغض آلود ِ «طاهره‌»ی «به همین سادگی» را که عجیب مرا یاد «جولیان مور» در فیلم «ساعت‌ها» می‌اندازد. و یا عصیان و کلافگی لب‌ها و دست‌های «مینا»ی ِ «کنعان» را که موسیقی قوی فیلم ادامه‌اش می‌شد. و حالا، «آقای سلیمانی/پرویز پرستویی» با آن پرش‌های ِ ناگهانی ِ زیر پلک‌هاش، که تنها نام‌اش کافی‌ست تا مرا به دیدن فیلم بکشاند.

اگرچه ریتم کند، موقعیت‌های محدود و خنثی بودن داستان واقعاً کسل کننده بود، اما چهره‌ها با سکوت‌هاشان، دست‌ها با تکان‌هاشان و چشم‌ها با اضطراب و خستگی‌شان، یک‌بار دیگر نشان‌ام دادند که دنیای تصویر چه ظرفیت‌های بالایی دارد برای پرداختن به نمای ِ درونی آدم‌ها. آن‌قدر که بتوان وسواس و اضطراب آقای سلیمانی را از وجب کردن فاصله‌ی ِ بین اشیاء روی میز و یا این پهلو به آن پهلو شدن‌اش در رختخواب، تشخیص داد.
اغلب، بسته و محدود بودن فضا را نقص این اثر برشمردند. اما مگر هدف داستان چیست؟ مگر جز این است که پلات روایت، تحول درونی یک شخصیت است که در اثر همین بستگی و محدودیت و یکنواختی دچار افسردگی و دل‌زدگی شده است؟  به عقیده‌ی من، نماهای تکراری نقصی بود که به خدمت فیلم گرفته شده بود. و نشان‌گر دنیای تکراری آدم‌های تالار و روزمرگی‌شان بود که به سالن، وانت، آشپزخانه و طبقه‌ی بالا ختم می‌شد. و وقتی من ِ مخاطب را این‌طور خسته و دل‌زده می‌کرد، دیگر ببینید چه بر سر آدم‌های قصه آورده بود!



+
کابوس

این روزها دل‌ام می‌خواهد که هی نار بانو* بخوانم و هی به خودم یادآوری کنم و نهیب بزنم که: باید این‌بار بگویی. باید بگویی تمام حرف‌هایی را که بایستی هفت ماه پیش می‌زدی و نزدی. حرف‌هایی را که هفت ماه تمام، هر شب هر شب زیر این سقف توی تاریکی مرور کردی، اصلاح کردی، پشیمان شدی، خط زدی، از نو ساختی... و هفت ماه حرف زدن و درگیری با خود، هفت ماه تعلیق بین گفتن و لب گزیدن، هفت ماه رفتن و برگشتن، هفت‌ ماه کلافه شدن، عصبی شدن، خسته شدن، مشت کوبیدن، گریستن و فکر کردن به آن لحظه‌ی آخر، آدم را هفت سال پیرتر می‌کند. هفت سال شکسته‌تر و بی‌قرارتر.

اما این‌بار باید بگویم. بگویم پیش از آن‌که بگوید: "بدون تو می‌میرم..."
باید بگویم. بگویم که: عشق تو هم نجات‌ام نداد.. خلاص‌ام نکرد.
ها باید بگویم. قبل از این‌که با بوسه‌ای راه کلمات را ببندد. قبل از این‌که با شعله‌ی نگاش دستپاچه‌ام کند. باید بگویم حتا اگر ندامت ِ گفتن این‌ها مرا آرام آرام بجود و تمام کند.
و بگویم که: سخت است گفتن این‌ها. سخت است دوباره یادم بیاورم. فقط می‌دانم که باید همه را برای تو بگویم، هر چه که باید می‌فهمیدم و اطراف‌ام مثل مرگ پرپر می‌زده، تا وقت خداحافظی در آن چشم‌های قشنگت غصه‌ی سوال نباشد..

یادم باشد بگویم: توی دنیا هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هرجا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی می‌ترسد. هرجا کینه‌ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می‌شود. تو هم در عوض ِ کابوس توی این دنیا هستی...

برای همین است که می‌گویم باید دور بشوم از تو، بگذارم خوشبختی راه داشته باشد به طرفت. من هم بروم جایی که هیچ‌کس را نبینم، جایی که صدای هیچ جانوری نباشد، باد حتا بویی نیاورد، و خواب...
باید بروم تا تو خوشبخت‌تر از همیشه باشی. از تو که بگذرم، می‌خندی. من بلد نیستم تو را بخندانم. من بلد نیستم هیچ‌کس را بخندانم. باید بروم تا تو بخندی. بخندی و باد بایستد. و دیگر هیچ درختی ویران نشود...
باید بگویم که: من با خودم هم مهربان نبوده‌ام هیچ‌وقت...
باید بگویم که: عشق تو هم نجات‌ام نداد.. خلاص‌ام نکرد..

 

پی‌نوشت:
لطفا به چشم یک داستان‌واره نگاش کنید و دنبال مرزهای واقعیت وخیال‌اش نگردید.


* شرق بنفشه: نار بانو/ شهریار مندنی‌پور: قسمت‌های مورب (Italic) برگرفته از متن کتاب است.  



+
تاریکی

تاریک که می‌شود
من به حواهای ِ بی‌حواسی می‌اندیشم
که قبل از نیوتن سیب‌ها را چیدند و
منتظر جاذبه نماندند 

و دانستند که زمین
هر چه گرد در شکل
هر چه بی‌وقفه در حرکت
هر چه سیاه در اندوه
همان مردمک ِ چشم‌های لیلی‌ست
که سرگردانی مجنون را ترجمه می‌کند


پی‌نوشت:
این شعرم را به اندازه‌ی تمام ِ تاریکی‌های ِِ نشسته در چشم تو دوست می‌دارم. کامل‌اش را در فروغ بخوانید. 



+
داستان‌واره: بخواب زن؛ هنوز صبح نشده

به عروسک عاصی ِ قصه‌ام: راحله الف.م

به دست‌های ِ کلافه‌اش توجه نمی‌کنم تا بتوانم راحت‌تر حرف‌ بزنم. نمی‌گذارم این‌بار هیچ‌ بهانه‌ای دست‌ام بدهد. به چشم‌هاش نگاه نمی‌کنم. زل زده‌ام به سه‌گوش ِ دیوار اتاق و به‌ش می‌گویم:

ببین، گذشته‌ها گذشته است. آن‌قدر که خاطره‌ها خاطره‌تر شوند و خواب‌ها دورتر روند. آن‌قدر که "عشق" در قاف ِ قا‌ب‌های ِ کهنه به دیوار آویخته شود و "دل‌تنگی" پشت ِ تکرار روزهایی که نیامدی، از یاد برود.
دیگر هیچ‌چیز مثل آن‌وقت‌ها نیست. دیگر صبح‌ها منتظر "صبح‌ بخیر" کسی نیستم. و شب‌ها آن‌قدر خسته‌ام که بی "شب بخیر" هم، به خواب ِ هفت پادشاه می‌روم. صدای زنگ گوشی‌م را عوض کرده‌ام. کم‌تر مشکی می‌پوشم و بیش‌تر خودم را بین جمعیت گم می‌کنم. خیلی وقت است به جمشیدیه نرفته‌ام و به مرغابی‌ها، چیپس نداده‌ام. حتا یادم نیست چند شنبه‌‌ها با آن پیرمردِ غمگین ِ دست‌فروش، ناهار می‌خوردیم.... الان، اصلاً
خاطرم نیست که چرا دست‌های جوهری‌اش را از آن دست‌های ِ همیشه پُر، بیش‌تر دوست می‌داشته‌ام. و یا مثلاً چرا هیچ‌وقت نفهمیدم توی ِ آن چشم‌ها چه چیز بود که از دیگران متمایزش می‌کرد.

رو می‌چرخانم سمت چشم‌هاش. بغض‌آلود است. دست می‌گذارم زیر چانه‌ام و با نگاهی به دورهای ِ چشم‌هاش، ادامه می‌دهم:

فقط می‌دانم، هیچ‌چیز مثل ِ آن‌وقت‌ها نیست دیگر. هیچ‌چیز. حالا دیگر، نه من آن دخترکی هستم که چشم‌هام به درد ِ طرح ِ روی جلد کتاب‌هات بخورد و نه تو دیگر چیزی خواهی نوشت. ما از هم اشتقاق یافته‌ایم و هر یک جداگانه در سرزمینی دور، به هم وفادار مانده‌ایم. تو برای خودت، من برای تو!
و ای کاش که زمان زودتر جلو برود. کاش تقویم‌ها بدوند و برسند به تنهایی‌ ِ خلوت ِ 40 سالگی. یا کسالت ِ کهولت ِ 60 سالگی. به آن‌جا که انسان‌ها با خاطرات‌شان زنده‌اند. به آن‌جا که می‌شود یک دل سیر نشست و مرور کرد تمام روزهای ِ شیرین و تلخ ِ نیامده و رفته را. اما حالا وقت‌اش نیست. حالا وقت نگرانی و مرور نیست. مرورم نکن. نگران‌ام نباش.

سرش را پایین می‌اندازد، اما من می‌بینم اشک ِ آویخته روی ِ گونه‌های‌اش را. می‌دانم بی‌رحمی‌ست. می‌دانم انصاف نیست. اما حالا که لبه‌ی پرتگاه ایستاده، یا باید پرت شود پایین یا برگردد راه آمده را. ازش می‌خواهم به من نگاه کند:

حالا، فکر کن که به خواب رفته‌ای. فکر کن که می‌شود در بیداری هم به خواب رفت. فکر کن آن دخترک عاصی و همیشه معترض، اصلاً تو نبوده‌ای. هنوز دیر نیست. وطن و مذهب ِ اجدادت را ادامه بده. مثل خیلی از دخترکان این شهر، همسری مناسب اختیار کن و به فرزندانی صالح فکر کن. به تربیت‌شان. به صدای وق‌شان. به عوض کردن پوشک‌هاشان. به بوی ِ شیر و ماندگی ِ بچه فکر کن. فکر کن روز اولی‌ست که قرار است ببری‌شان مدرسه. به تمنای ِ رقت‌بار ِ کلاس اولی‌ها نگاه کن. به دست‌های ِ بچه‌ات که چه سخت رها می‌شود از دستان‌ات فکر کن. به ساعتی که از مدرسه برمی‌گردند، به تدارک صبحانه و ناهار و شام و رسیدگی به تکلیف‌هاشان فکر کن. یاد بگیر که چطور بوی ِ قرمه‌سبزی را از کرفس تشخیص بدهی. فکر کن قرار است برای همسرت، غذایی را که دوست دارد بپزی. فکر کن می‌خواهی برای یک مهمانی رسمی و کاملاً تشریفاتی آماده شوی. مرور کن در ذهن پاسخ ِ پرسش‌‌های ِ مدعوین مهمانی را نسبت به لباس‌ات، نوع آرایش‌ات، صحبت‌های همسرت و بینی‌ای که هنوز به تیغ جراحی سپرده نشده. فکر کن زندگی همین‌هاست. غرق کن خودت را در نظرات دیگران. بگذار بزرگ‌ترها فکر کنند چه احترامی برای‌شان قائل هستی وقتی قبول داری همیشه صلاح‌ات را می‌دانند و می‌خواهند. بگذار خیال کنند همواره بیش‌تر از تو می‌فهمند.

و اصلاً فکر نکنی یک وقت، در تمام این سال‌ها نقش تو به عنوان مادری مهربان و همسری فداکار در ذهن کسی مخدوش خواهد شد.  روز مادر. روز جهانی زن. می‌بینی. روزهای ِ زیادی را به پاس‌داشت ِ مقام تو اختصاص داده‌اند. فکر نکن که فراموش خواهی شد. فقط فکر کن به امنیت ِ شکل ِ همه بودن. به رفاه ِ زیر سایه‌ی ِ دیگری بودن. فکر کن به پیدا کردن دوست‌هایی که دروغ‌هاشان از چشم‌هاشان هم پیدا نیست. فکر کن زندگی همین‌هاست. برگرد به زندگی...

با مشت می‌کوبم به آینه. ساعد را در فاصله‌ی بین سر و آینه حائل می‌کنم و توی دل‌ام ریز ریز می‌گریم. صدای خسته و مأیوس‌اش دور و دورتر می‌شود:

کمک‌‌ام کن، کمک‌ام کن نذار این‌جا بمونم تا بپوسم
کمک‌ام کن، کمک‌ام کن نذار این‌جا لب ِ مرگُ ببوسم
تو رگام به‌جای ِ خون شعر ِ سرخ ِ رفتن ِ
تن به موندن نمی‌دم، موندنم مرگ ِ من ِ

من گوش‌هام را گرفته‌ام اما. از توی ِ گوش‌هام صدای ِ خنده می‌آید. می‌خندد که ببین، آخرش با پاهای ِ خودت آمدی... 



+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2007 All rights reserved.

Build Your Own Template!